دلم عمریه می گیره بهونه
می خواد دل بکنه از این زمونه
تویی فانوس روشن تو شب تار
واسه این دل سرگشته ی بی یار
دیگه وقتشه که بارون بباره
بریزه رو سر شب و ستاره
شبای انتظار شبای دل تنگ
که میزنه به شیشه ی دلم سنگ
ای تو هستی این دل شکسته ی من
نای نفس های خسته ی من
چشمای در خون نشسته ی من ای جان
من که بسته ی جرعه ی ناز نگاتم
پنجره ی رو به خنده هاتم
دیوونه ی اسم آشناتم ای جان
شايد اين خلوت من كوچ كند
به شب پروانه
به صداي نفس شهنامه
به طلوع آخرين افسانه
و غروبي كه در آن
نقش ديوانگي يك عاشق
بر سر ديواري پيدا شد.
خلوتم را نشكن
خلوتم بس دور است
ز هواي دل معشوق سهند
خلوتم راه درازي ست ميان من و تو
خلوتم مرواريد است به دست صياد
خلوتم تير وكماني ست به دست آرش
خلوتم راه رسيدن به خداست
خلوتم را نشكن
خلوتم عشق است
عشقم
رازی است میان من و تو
غصه هايم را بشوي
و نگاهم را با خود به دشتها ببر
و صدايم را در گوش او بپيچان
ببار بر من و به سوي او برو
و برايش بگو از من ، از دوريش
از تنهاييم....
صدايم را .....
كه او را فرياد ميزند به گوشش برسان و صدايي كه سرود
عشق او رابرايم نجوا ميكند برايم بياور
اي باران اي معشوق آسمان
چگونه است كه صداي بغضت را برايم مياوري و بر جانم ميباري؟
اما.......
كاش جاي تو بودم باران
و مانند قطره هاي بيكران تو ميباریدم
كاش قطره اي از تو بودم
تا مثل تو به آسمان ،عشقم را برمعشوقم ببارانم
عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد و گندم است. اولين پناهگاه كودكي و آخرين پناهگاه آدم است....
امروز من ایستاده ام در باد و توآنقدر دور از من هستی که فریادهایم در هجوم باد گم می شوند..دیوانه وار فریاد میزنم دوستت دارم!و تو مرا در مرداب های دور می نگری تو سرود وداع را خواندی و من بی تفاوت گوش سپردم به نوای محزون تو ولی اکنون بیدارم اکنون که تو نیستی تا ببینی بیداری مرا ... برگرد...
به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن. کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست. اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند. باور کن که با او هرگز تنها نيستي. فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني.
روحم را قطره قطره می کنم و هر قطره را در خودنویس زبانم می ریزم. آن قطره ها هر یک کلمه ای می سازند و نامه ای می شوند تا تو فردا بخوانی و بدانی که این ساعت های خالی از تو تا کجا پر از تو بوده ام.
حرف های تو هنوز نا تمام است و تا نگاه می کنی وقت رفتن است.
باز هم همان حکایت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود.
دعا کردم که بیایی کنار پنجره و باز شعر مسافر خاموش خود را از زبان باران بشنوی اما دریغ که بی وفایی راز غریب همین زندگی است. از بی تابی چشمانت بیتی سرودم. بهار شد. یخ آب شد و لبخند بر لبان ماتت نشست. با من از بهار بگو که کوله بارم آکنده از خزان است.

